تبليغاتX
تنهایی

چرا باید بین این همه دوست تنها بود

تنها...

تنها...

تنها...

انگار هرچه بیشتر از تنهایی فرار میکنی به تنهایی بیشتر علاقه مندتر میشی

وقتی می بینی کسی رو که به حریم خلوت دلت راه میدی به راحتی ترکت میکنه

مثل یه خیابون از رویه دلت میگذره

وای که چقدر تلخه وقتی میبینی با دلت اینجور رفتار میشه از هرچی دوستی

بیزار میشی دلت میخواد دیگه هیچ وقت کسی رو قبول نداشته باشی تنهایی رو

انتخاب میکنی ولی چه وحشتناکه تنها بودن و تنها ماندن

راستی چیکار باید کرد؟

نوشته شده توسط مجید در ساعت 15:50 | لینک  | 

نوشته شده توسط مجید در ساعت 21:25 | لینک  | 

دوستی رو فقط در یک کلمه میشه پیدا کرد اونم فقط به فقط صداقت

و چون خیلی کم امکان پیدا کردن انسان و دوست صادق هست پس فقط یک نفر هست که میتونیم با اون دوست باشیم و اونم خود ذات پاک هر انسان که باید حداقل با خودمون صداقت رو داشته باشیم انوقت میبنیم که بهترین راهنما و وفادارترین رفیق و عاشق ترین دوست رو پیدا کردیم

البته این نظر شخصی منه خوشحال میشم نظرات شما رو هم بدونم

یا حق...

نوشته شده توسط مجید در ساعت 16:45 | لینک  | 

میدونید بهترین دوستی چیه؟

 

نوشته شده توسط مجید در ساعت 15:55 | لینک  | 

این خاطره به خاطر خاطرش به یاد من موند

یه روز میخواستم از تنهایی دل بکنم برم تو باغی شلوغ باغی که معلوم نبود میشه کسی رو پیدا کرد یا نه

یه دوست منو بهش معرفی کرد

برام جالب بود یه کسی که تمام زندگیشو با دیالوگاش گذرانده بود

کسی خودش نمیدونست باید زندگیش آخرش چه جوری بگذره

هردفعه شخصیتش عوض میشد میخواست از دل نوشته هایی که در ذهنش میپروراند یه زندگی ایفا کنه

مشکل اینجا بود که هدف گم شده بود فکر اینکه باید چه جور به روابطش با دوستانش خاتمه بده براش آزار دهنده بود چون هم از شون خسته شده بود و هم اگه از اونها جدا میشد دیگه نمیدونست باید با کی حرف بزنه تمام کسانی که دورو ورش بودن براش شده بودن یه سایه که فقط از کنارش میگذشتن

جالب اینه که خودشم از این زندگی واقعا خسته شده بود

اگه دوست داشتید بقیه اش رو براتون تعریف کنم بهم بگید

فعلا

 

نوشته شده توسط مجید در ساعت 19:33 | لینک  | 

سلام

میدونید بدترین فریب تو دونیا چیه ؟

اینکه انسان خودشو فریب بده

اینکه نخواد تو دنیایی که هست زندگی کنه و خودشو متعلق به یه دنیایه مجازی دلخوش کنه

دنیایی که نه سر داره نه ته (یه زندونه بی دروپیکر) فرار از واقعیت فرار از خود

فرار از چیزی که داره اتفاق میافته و به جایه قبول در انتظار یه اتفاق که خودش هم نمیدونه چه اتفاقی

باید بیافته تا قبول کنه

تا دیگه فرار نکنه

دیگه خوشحال و شاد زندگی کنه

واقعا این جور افراد چی میخوان؟

چی شادشون میکنه؟

نظر شما چیه؟

 

نوشته شده توسط مجید در ساعت 19:14 | لینک  | 


باید کاری کرد .......

باید با خودمان کاری بکنیم........

با اتاقمان ، کتابهایمان ، نگاهها و حرفهایمان........

اتفاقها در جای دیگری می افتند و ما همیشه دچار اتفاقهای

خیابانیم.........

اما راه رفته را چه کسی می رود وقتی هیچ راهی نیست جز راه رفته

؟ .......

نه ، راه رفته همیشه هموار است ، باید از راه دیگری رفت.... به

کجا؟.....

نمی دانم.......فقط باید رفت.....


همه چیز آنسوی رفتن است....

همه چیز آنسوی نخواستن و خواستن است



اين مرز پنهان آری این مرز پنهان آدمی را نجات

می دهد....... آدمی را که با صد دریغ زندگی می کند و با هزار حسرت

می میرد!!!

 

نوشته شده توسط مجید در ساعت 2:23 | لینک  | 

 

چه دنیایی شده

همش به آدم پشت پا میزنه

همش میبرتت بالا و بعد همچین پرتت میکنه پایین که دیگه هوس بالا رفتن رو

نمیکنی!!!

 

نوشته شده توسط مجید در ساعت 12:50 | لینک  | 

سلام و خسته نباشید به تمام بازدیدکنندگان عزیز

قشنگترین حس در دنیا و عالم که میتوان پیدا کرد حسی هست بنام عاطفه که قشنگترین لحظات را در خودش جا داره. یک لحظه فکرش رو بکنید اگر عاطفه نبود چی میشد. بنظر من دنیا میشد یه بازی اونم بی سر و ته

نظر شما چیه؟

نوشته شده توسط مجید در ساعت 4:4 | لینک  | 

نمیدونم اسمشو چی بزارم

ولی میگن عشق یه احساس عجیبی که اگه تجربه بکنی هیچ وقت از یادت نمیره حتی اگه خدای

نکرده به جدایی منجربه بشه !

چرا واقعا اینجور میشه که ما باید اسیر یه همچنین احساس قشنگ ناخوشایندی بشیم ؟

شاید بهم بخندید ولی واقعا من یه همچنین نظری دارم چون هم احساس خوبیه و هم خیلی با

ناملایمتهای زندگی برخورد نزدیکتری پیدا میکنید.

حالا بحثش مفصله که بعدا براتون میگم.

فعلا اگه شما دوست دارید ادامه این مطلب را برای من بفرستید...

 

نوشته شده توسط مجید در ساعت 20:43 | لینک  |